شکست کرانه
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل ٍمن دلٍ من داند و من دانم و دل داند و من!
خب...داستان آنطورها هم تعریف شده نبود. در واقع اگر کمی هم واقع بین باشم باید بگویم که اصلا تعریف شده نبود. هیچ نشانی از گره افکنی و گره گشایی و حادثه در آن به چشم نمیخورد. و نه روابط علی معلولی...از همان قسم شاه مرد و ملکه مرد و شاه مرد و ملکه از غصه دق کرد و مرد، هم...(رک.جزوه ادبیات معاصر نثر/جلسه چهارم) داستان بیشتر به رمانهای پست مدرن میمانست. یک رمان double codedبه تمام معنا. با همه displacement های بی موقع و عجیب و غریب.بی هیچ گونه انسجامی. تاریخ یکبار دیگر تکرار شده بود. شاید درستتر این بود که من_با همه ماهیت و وجود _یک پست مدرن تمام عیار بودم. ژان فرانسوا لیوتار در مسئله قانون گریزی که از اصول پست مدرنیسم بود گفته بود: هدف فرار از سلطه قوانین از پیش تعیین شده است. و این میشود همه اساس پست مدرن. تاریخ یکبار دیگر،یک جای دیگر تکرار شده بود. با همان قانون گریزی مطلق خودم. ایستاده بودم رو به روی میز دکتر غفاری.خانم موثق گفته بود دکتر باید امضا کنند. گفته بود رشته اول.و جواب داده بودم ادبیات.سر هم بلند نکرده بود حتی که نگاهم کند. نگاه کرده بود به معدل و سر تکان داده بود که احسنت...!بعد سکوت کرده بود. گفته بود چرا؟گفته بودم چون دوست دارم.آمده بود سر زبانم که بگویم بخاطر اصل ۵ اصول پست مدرنیسم....اما نگفته بودم.سر بلند نکرده بود.فقط تکان داده بود. رتبه کنکورم را پرسید،به محض شنیدن سر بلند کرد...خیره و متعجب. پرسیده بود چرا از اول نیامدی فلسفه؟خواستم بگویم برای خاطر مسئله تناقضات پست مدرنیسم و شاید برای اصل جابجایی که به بازی شطرنج میماند که حرکت بعد معلوم نیست.اما نگفتم.و به جایش واضح و شمرده توضیح دادم که چون ادبیات عشقِ من،زندگی ِ من،و انتخاب اول و آخرم است.و فلسفه را صرفا به عنوان رشته دومست که دوست دارم.سر تکان داد.و لبخند زد.گفتم که سال آخر برای ادبیات تغییر رشته داده ام...سرش پایین بود،پرسید چه رشته ای؟ گفتم ریاضی.باز سر بلند کرد.متعجب.درصد فلسفه کنکور را سوال کرد. جواب که دادم صد،سر بلند نکرد،بلند شد ایستاد!گفت احسنت!چرا از اول نیامده ای پس؟ و دوباره واضح توضیح دادم که ادبیات..... در حین توضیح دادن من روان نویس یو نی بالش را از جیب در آورده بود،برگه در خواست را امضا کرده بود،و وقتی داشت برگه را میداد دست خانم موثق گفته بود: منتظریم ببینیم با این اوصاف چی از آب در میای....و من خندیده بودم. جریان همین بود.باور کنید نقشه از پیش تعیین شده چندانی نبود،تصمیم گرفته بودم فلسفه بخوانم صرفا چون دووووست داشتم! همان اتفاق افتاده بود که توی برگه انتخاب رشته دانشگاه توی کادر شماره ١ افتاده بود. که.....۴١٠٣٨٨، همان روال ....۴١٠٢٨٧را طی کرده بود.خنده دار بود.کمی. و به کوری چشم آنها که میگفتند رشته دوم را منطقی تر انتخاب کن...به شغل فکر کن...به آینده اش...به درسی که راحت تر باشد...رشته ای که محض نباشد.... باز لبخند زده بودم و گفته بودم من اینطور دوست دارم.....نا معنایی پست مدرنیسم بودم در آن لحظه ها برایشان شاید.....مهم نبود البته. به هر حال مطمئنم که غیر از مامان و بابا ،عده کثیر دیگری نیز به من و انتخابهای خلاف قاعده ام افتخار میکنند،و آن همه پست مدرنیستها و البته در راس آنها شخص شخیص آقای لیوتارست...!!!! +نگاه علقمه بی تاب اما...علی اصغر،رقیه خواب اما...عمو بیدار بود و با خودش گفت.. تلافی میکنم ای آب،اما....////اربعین هم گذشت مولا.حواستان هست؟ ++امیر مشهده....دلم تنگ شده مولا!نمیطلبید؟حواستان هست؟ +++سارا هم تاریخی شد!مبارک همین و همین ها!فعلا. کم کمک عادت میکنی. که وارد کلاس که میشوی جلوی پایت بلند شوند،و تو هول نشوی. که "خانم خانم" که میکنند،خنده ات نگیرد. که باهاشان بخندی. که برای غایب کلاست نگران بشوی. کم کمک عادت میکنی . که هر بار وارد دفتر میشوی،هنوز چادرت را تا نکرده به بهانه های الکی بیایند، صدایت کنند خانوم....و سوالهایی بپرسند که جوابهاشان بدیهیست! که اگر یک روز نیامدند دلت شور بزند. عادت میکنی صبح توی ماشین برگه هاشان را صحیح کنی،و هی غر بزنی به بابا که یواشتر برو...نمیرسم همه را صحیح کنم...و هی حرص بخوری که چرا انقدر بد امتحان داده اند؟؟؟ عادت میکنی. که اخم کنی حتی بهشان. که قهر کنی.که از دست درس نخواندنهاشان دلگیر شوی. و بعد... با قول دادنشان و "خانم ببخشید "گفتنشان بخندی.... که بگذاری شیطنت کنند،بخندند،و تو هم با آنها بخندی.... که به تو بگویند خانم خیلی بهتون میاد که معلم بشین !!! و تو به روی خودت نیاوری که الان هم معلمشان هستی...!!! که از تو سال و ماه تولدت را بپرسند...که بگویند ااااا!!!فقط دو سال اختلاف سن داریم.. کم کمک عادت میکنی. به معلمهایی که توی دفتر پشت سر شاگردهاشان حرف میزنند.... به دفتردارهایی که پشت معلم ها.... و ناظم هایی که پشت معلم ها و دفتر دارها و شاگردها.... وچشم هایت گرد نمیشوند.خودت را میزنی به آن راه....و انگار که نشنیده ای... عادت میکنی بی خجالت چای را که میگذارند جلوی رویت بخوری... که هزار و یک بهانه نیاوری که از کیکهای روی میز نمیخوری.... عادت میکنی که بچه ها سر کلاس با هم پچ پچ کنند.... که حساسیت به خرج ندهی.... که تو هم با خنده هاشان بخندی... سر به سرشان بگذاری... در را رویشان قفل کنی...!!و با شیطنتهاشان شیطنت کنی.... و از خوراکی هایی که به تو تعارف میکنند بخوری.. عادت میکنی... که به درس نخواندنهاشان توی مدت امتحانها گیر ندهی... که به قول خودشان خوب درکشان کنی.... که مدام فکر کنی با همه سختیش می ارزید... با همه از درس خودت زدن برای خواندن درس آنها... عادت میکنی که دوستشان داشته باشی.... که دلتنگشان بشوی.... که معلمشان باشی.... همین!! پی نوشت:از ٢۶ام تا ٧ام....به غیر از سه روز...هر روز امتحان دارم...و یه روز دو تا با هم.. و بسیار به درسها مسلط!!!!!!!!!! خدا بخیر بگذراناد! قامت میبندم.الله اکبر که میگویم حواسم به جانمازم میرود. کلکسیونی است برای خودش. سجاده ام که خودم خریدم ،از مشهد،که عکس صحن انقلاب را دارد،با سقاخانه و پنجره فولاد،که سرمه ای رنگ است.....یک لنگه دیگر،توی یک خانه دیگر هم دارد. توی خانه کسی که اینروزها خیلی خیلی دیر به دیر یاد هم میکنیم و روزی و روزهایی.... جانمازم که سفیدست با حاشیه های آبی،سوغات مشهدست.که یادگاریست. که مال روزهاییست که گذشته اند.مال کسی که بی هم مشهد نمیرفتیم و بی دفتر صورتی.مال کسی که فکر میکردم خواهر نداشته ام است.مال کسی که ماههاست از هم بیخبریم...... چادرم،که آبیست با گلهای سفید هدیه است.با مدلی که اولین بار از دیدنش خیلی ذوق کردم.که داده بود مامانش بدوزد برای من.که یک جفت هم او دارد.که سر نماز یاد هم بیفتیم.هدیه کسیست که یک ماهست صدایش را حتی نشنیده ام.... تسبیحم،که دانه های ریز آبی دارد،سوغات کربلاست.گرفته بود روبروی صورتم و گفته بود از "از اونهاست که از تو حرم آقا ابوالفضل در میارن میفروشن..." و گفته بود"همه جا دستم بود...نمیخواستم یه لحظه حتی از یادم بری...." مال کسی بود که حالا نه یادم میکند و نه یادش میکنم. نمازم را سلام میدهم. هیچ نفهمیده ام که چه خوانده ام. مینشینم خیره میشوم به حوض صحن انقلاب وسط سجاده.و فکر میکنم که دلم برای همه شان تنگ شده.برخلاف تمام این مدت که انکار میکردم.که باور کرده بودم هیچکدام ذره ای برایم اهمیت ندارند...که داشتند.زیاد هم.....که حیف. بلند میشوم. دوباره قامت میبندم.و سعی میکنم نگاهم به سجاده نیفتد. #میرود آنکه میرود،میرسد آنکه میرسد،میشود آنچه میشود!/قصه خوشا که اینچنین.... مقدمه١ :قاطی پاطیش ،قبول کن که تعریفی ندارد. که ندانی بغض کنی،بزنی زیر گریه، های های آنهم،یا بخندی.به قهقهه . این هردو باهم،شور و شیرین،حالت را یک جوری میکند. یک جوری که تعریفی ندارد. ^^^^^^ مقدمه٢:دلت را چنگ میاندازند،وقتی یادشان میکنی. همه دارند.همه هم برمیگردند گاه گداری.نگاهشان میکنند. کاش میشد که نباشند. که حسرتشان را نخوری. از حجم و بسامد همانهاست که میفهمی بزرگ!!داری میشوی. و هرچه بالاتر برود این سن لعنتی،بیشتر میشوند این آه کشیدنها. این دلتنگی خاطره ها. ^^^^^^^^^^^^ اپیزود اول:همزمان با من وارد سالن شده اند.همزمان با من کنار میز تزکیه ای ها میرسند. نگاهش که میکنم توی آن لباس،با صورتی که اینهمه عوض شده،نمیدانم بخندم، یا بزنم زیر گریه.و این حالیست که عمرا تعریفی ندارد. ^^^^^^^^^^^^^^^^^ اپیزود دوم:نشسته ایم دور هم .میخندیم مثل همیشه.هر چرتی که به ذهنمان میرسد برای هم تعریف میکنیم و الکی قهقهه میزنیم.لیلا نگاهم میکند.میپرسد:اگه گفتی جای کی خالیه؟؟ اسمها توی ذهنم رژه میروند.میگویم.نگاهم میکند.:فرزانه! قبول کن،شوری و شیرینی حال آدم را جور عجیبی میکند.جوری که تعریف ندارد. ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ اپیزود سوم:خداحافظی که میکنم،ایستاده دم در. بغلش میکنم.و به فاصله ای فکر میکنم که لابد حالاحالاها پر شدنی نیست. و به روزهای رفته ای،که برنمیگردند. ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ اپیزود چهارم:توی راه برگشت از سالن،برای مامان و بابا تعریف میکنم جشن را. یکدفعه قاطی آنهمه شیرینی ته گلویم شور میشود.یا تلخ حتی. بی مقدمه میگم:دیگه راجع به فرزانه با من حرف نزنین.... ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ اپیزود پنجم: ساعت ٧ صبح،توی اتوبوس،گیج خواب،به آن صبح هایی فکر میکنم که مدرسه ای بودیم و فرزانه هر عروسی را میرفت.به اینکه صبح با چه ذوق و شوقی برایمان لباس عروس را تعریف میکرد و قیافه داماد را و مدل آرایش موی عروس را...و...و به اینکه دیشب خودش همان عروس بود . به اینکه چقدر همه اینروزها زود گذشتند،و کاش که یادمان نمیماندند. ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ اپیزود ششم:ساعت ٧:۵۵ صبح.پایم را که میگذارم توی دانشگاه زهرا زنگ میزند. برایم کتاب آورده.میگویم ٨ کلاسم شروع میشود.میگویم خوابم میاید. میگوید او هم.میگوید تا صبح نخوابیده.... یاد مزه شوری و شیرینی میفتم که تعریفی ندارد... ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ اپیزود آخر: خدایا..... کمک کن که روزهایم جوری باشند که حسرتشان دیوانه ام نکند بعدترها. و.....کاری کن...که فرزانه خوشبخت باشد.....همیشه...... شبها که مینشست آن بیرون،داد میزد بیا برویم.خیس میشوی ها. و خیس که میشد،شده بود دیگر. راه که میافتاد،میگفت کنار من راه بیا،جا نمانی.عقب نمانی.بی من. و عقب که میماند،بی او میماند،میماند دیگر. رو که برمیگرداند،میگفت زود برگرد،یادت میرود ها.به همان حال میمانی ها. و یادش میرفت ،رفته بود دیگر. نگاه که میکرد ،لب میگزید،خون که میامد از باریکه جویده شده،میگفت نبندی اینها را. ببندی دق میکند،میمیرد. و مرده بود دلش دیگر.مرده بود یعنی رفته بود. خم که میشد در بیاورد کاسه ها را،میگفت ول نکنی اینها را.ول کنی میشکنند. و دستانش را که ول کرده بود،کمر ول شد بود دیگر. آدم با کمر ول هم که نمیتواند بایستد.رفته بود دیگر.و تمام شده بود. ه/م/ی/ن. پ:در دراز مدت میفهمی که اشتباه هم نمیکرده ای. ی:چهارشنبه/نقد ادبی/نقد فمینیستی/من/!مهستی گنجوی را نه زیاد البته... اما ژاله قائم مقامی را دوست دارم .....حتی اگر همه دوشنبه ام را برای تحقیق و کنفرانس این درس بگذارم!( و دکتر زمردی را هم! میدانی مولا؟ دستهای من هنوز هم همان اندازه کوتاهست.. هنوز هم نردبام به کارم نمیاید. هنوز این زلف بلند شماست که تاب میخورد توی حسرت نگاه من. راستی مولا! این منم.هنوز.همانکه با هر بار دیدن گنبدت به هق هق میافتد. ولو توی یک عکس تار.ولو توی صفحه تنگ تلویزیون. توی این سالها خیلی چیزها تغییر کرده،اما این یکی نه. ببین:هنوز همانست حرفهایم.بعد اینهمه سال... http://bahar-paiiz.persianblog.ir/1384/9/ دلتنگم مولا. تولدت مبارک......... ----------------------------------------- سرم را به شیشه تکیه میدهم.چندمین بار است که نذز عدد ٨٠٠ کرده ام؟ یا مشتقات آن...٨٨...٨٨٨.....از چه زمانی عدد٨ شد کلید....تو میدانی مولا. میدانی به یقین. همین. اینطوری که پیش میرود که اصلا منطقی نیست. آدم باید بنشیند،فکر کند،بالاخره لابد یک راهی هست.این که نمیشود. این بازی بی سرانجام،آخرش خودمان را خسته میکند حسابی. اینکه از آنهمه دوست داشتنها و نفس به نفس بودنها،از آنهمه "بی تو زندگی نمیگذرد"ها،برسیم به اینهمه نخواستن ها،و حوصله هم را نداشتن ها برسیم به نقطه صفر.همانجا که اولش بوده ایم.دو غریبه پنداری. از کنار هم حتی حاضر نشویم رد بشویم.خیالمان هم از خیالمان نگذرد. و همه آن روزها را ببوسیم بگذاریم کنار. نه.این نشد. آدم باید بنشیند فکر کند،منطقا به کسی دل ببندد که هیچوقت دلش را نزند، که هیچ وقت نباشد که نباشد. --------------------------------- مسئله اینست که بعضی چیزها اصولا با منطق سر و کار ندارند. و این هم از همان مقوله است. پی نوشت:مخاطب خاص:م.ض......!!!! همین/ پی نوشت٢:سه هفته است جز رنگ تالار پژوهش چشمامون چیزی ندیدن!!! و از این هفته به بعد چشممون به جمال تالارابوریحان.... پی نوشت ٣:به شدت پشیمون از پیش ترم کردن درس انقلاب! پی نوشت ۴:گفت:چرا نگفتی حاضری درس بدی؟؟لبخند زدم.نفر چندم بود؟؟ پی نوشت۵:م.ب....تکرار مکررات است.من به سالهای دوم عادت دارم. خوب بود اگر از هیچ لحظه ای هیچ نشانه ای نمی ماند. خوب بود اگر فلان آهنگ ترا به یاد فلان روزها و فلان حال و هوا و فلان کس نمینداخت. خوب بود اگر فلان فیلم تکراری که از تلویزیون پخش میشد ترا یاد فلان سالها نمینداخت. خوب بود اگر فلان لباس تو را یاد فلان مهمانی و فلان کس که دوستش داشت نمینداخت. خوب بود اگر فلان عطر ترا یاد فلان صحنه فلان خانه نمینداخت. خوب بود اگر فلان فیلم ترا یاد تاریکی فلان سینما نمینداخت. خوب بود اگر لحظه ها که میمردند،یادشان هم میمرد.و نشانه هاشان هم. خوب بود اگر هیچ نشانه ای از هیچ خاطره ای نبود. خیلی خوب بود. ------------------------------------------------------ پی نوشت:شاداب میگوید ایرانیها الهه کپی کاریند.بی هیچ ابتکاری. بروید این دو تا لینک را بخوانید و نوشته های فوق العاده نویسنده اش را با یکی از همین وبلاگ نویسهای دور و بر خودمان مقایسه کنید،تا دستتان بیاید که چرا به قول خود همان وبلاگ نویس جهان سومی و عقب مانده هستیم.: http://havva12.persianblog.ir/post/146/ http://havva12.persianblog.ir/post/151/ واقعیت است. آدم توی زندگی به آدمهای زیاد و متفاوتی نیاز دارد. به عبارت دیگر،خیلی ها باید توی زندگی آدم باشند. باید یکی باشد،یکی که توی ترافیک های سنگین دم غروب شماره اش را بگیری،بی نگرانی بنشینی تا آخر ترافیک حرف بزنی.از چیزهایی که دوست داری. و طرف هم خسته نشود.و کار هم نداشته باشد.و مشتاق هم باشد تازه. باید یکی باشد،که قربان صدقه ات برود همش.که نگران باشد چشم نخوری. که روی تو حساس باشد. باید یکی باشد،که با او خوش باشی.زیاد بخندی.یکی که به همه حرفهای مسخره تو بخندد.که به بلند خندیدنت ایراد نگیرد. باید یکی باشد،که سر روی شانه هایش بگذاری گریه کنی.که دلت که گرفت دلداریت بدهد.که مرهم باشد برایت. باید یکی باشد،که تو هی قهر کنی،ناز تو را بکشد.که تو بد کنی،او به روی خودش نیاورد ،تو خودت را لوس کنی،و او همه را با کیف بخرد. باید یکی باشد،که با او به سینما بروی.که توی تاریکی حوصله ات را سرنبرد. که نگذارد هیچچی از فیلم بفهمی.که به تو خوش بگذراند. باید یکی باشد،که به او فکر کنی.سر کلاس وقتهایی که حوصله ات از حرف های صد من یک غاز استاد سر میرود.توی روزهای بارانی که خیس آب منتظر اتوبوس ایستاده ای.و قبل از خواب هم. باید یکی باشد،که دوست داشته باشی خوابش را ببینی.که صبح آخیییشت بلند شود که دیشب دیدیش. باید یکی باشد،که با او بحث کنی.دعوا کنی.داد بزنی.متلک بندازید به هم. و بعد آشتی کنید.زود.یا دیر. باید یکی باشد،که با او بحث علمی کنید،که کتاب بخوانید باهم.کتاب رد و بدل کنی با او.و ساعتها سر یک داستان چند صفحه ای حرف بزنی. باید یکی باشد..... یکی که همه اینها را با هم داشته باشد.یکجا. همین. پرسیدم:هنوز هم میبینید هم را؟ زود جواب داد:اصلا.عمرا.ابدا.نه دیدمش،نه قراره که ببینمش،نه علاقه ای دارم. نگاهش کردم. با مکث گفت:همین پریروزها یک قرار کوچک داشتیم...همین دور و برها.... نگاهش کردم.با ته رنگ لبخند. ادامه داد:دیروز هم...توی آن پارک همیشگی...تلفن هم... لبخندم پررنگ تر شد. خجالت زده گفت:دیروز پنج بار،صبح شش بار،تا الان هشت بار...... گفتم:...... هیچ نگفتم.. قهقه ام بلند شد. از خنده من به خنده افتاد. دروغگوی ماهری نبود.و نیست هم.
...(امیدوارم هر دو کار درستی کرده باشیم...)

)

| Design By : Night Skin |
